تبليغاتX
تجربه ای دیگر
تجربه ای دیگر
قبل از اینکه بیام مالزی تصمیم گرفته بودم دیگه زندگی دانشجویی رو بذارم کنار و حتما یه خونه باید بگیرم ولی متاسفانه معمولا اونچیزی که تصمیم میگیری نمیشه و بدبختانه اومدم خوابگاه  چون اصلا چاره ای نداشتم اینجا به خوابگاه میگن کالج که بلوکهای مختلف قیمتهای مختلف دارند بر اساس امکاناتشون حالا بماند که با چه بد بختی تونستم بیام بلوکی که مثلا امکاناتش خوبه  در واقع امکاناتش یخچال ایر کانت و تلویزیون بود و قیمتش هم بالا بسیار هم کثیف و منی که روز اول خواستم برگردم ایران بس که همه چی خورد تو ذوقم ولی مجبور به ماندن بودم ماندم و تحمل کردم و حالا هم دارم تحمل می کنم یا یه جورایی مثل اینکه به این شایط عادت کرده ام از تنها چیزی که نگران بودم یعنی عادت کردن به شرایط بد یعنی پذیرفتن اون شرایط یکی از کارمندای افیس خوابگاه که هر کسی برای گرفتن اتاق باید به اون مراجعه کنه خیلی مرد آشغالیه روز اول خودش رو خوب نشون میداد و وعده اتاق خوب میداد به زور هم شمارشو میداد غافل از اینکه با بد کسی طرف شده منیکه فکر می کردم این مالایی ها جز فلفل خوردن و آروغ زدن چیز دیگه ای بلد نیسنتد حالا میبینم که پاش بیوفته بدترین ادمای روی زمین هستنداین آقا وعده یه اتاق خوب به من داده بود و همش امروز و فردا می کرد یه روز غروب که ما با خانوما تو محوطه نشسته بودیم اون سر و کلش پیدا شد و رفت تو جمع آقایون عربایی که دست کمی از خودش نداشتن و از پیش اونا اسم کوچیک منو صدا میزنه و میگه بیا اینجا منم خیلی جدی گفتم اگه کاری دارید شما بیایید و این میخواست بگه که کم نیاورده و مثلا من با این خیلی صمیمی هستم داد میزنه میگه تو منو دوست داری؟؟؟؟؟؟؟ و چندین بار تکرار کرد و من گفتم نه و با بچه ها رفتم از اونجا خیلی براش غیر منتظره بود چون چنین چیزی ندیده بود فکر می کرد منم مثل بقیه برای یه اتاق .... و وقتی بعدا رفتم پیشش برای اتاقم گفت من اونروز می خواستم کلید اتاق رو بهت بدم و حالا نمیشه البته اینا رو به دوستم می گفت اصلا به روی من نگاه هم نمی کرد و جواب سلامم رو هم نداد و حالا من مانده ام و این شرایط بد اتاقم بعضی وقتا می گم کاش منم بتونم مثل بقیه اکثر آدما باشم ولی خب ........   
|+| نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 9:56  توسط  turkkiz  | 

سلام خدمت همه دوستان عزیز

 بالاخره تونستم یه سری به اینجا بزنم اینجا روز و شباش مثل تابستونای ایرانه با اینکه روزها بلند هستند ولی زود تموم میشن مخصوصا اگه سرت شلوغ باشه و کلی کار رو سرت ریخته باشه دیگه بدتر میشه چون می خوای شروع کنی کارات رو انجام بدی حس میکنی که چون دور از وطن هستی اصولا باید دلت تنگ باشه بنابرین میگی که خب حالا یه کم برم بگردم ویا بزار یه چرخی تو اینترنت بزنم شروع میکنی بعد می بینی که چند ساعت گذشت با خودت میگی بسه دیگه برم سر درسم بعد یادت میافته که سریالایی که می خواستی ببینی باید دانلود کنی و بعد میشینی اونارو می بینی بعد میگی که ای وای عصر شده و تو هیچ چی نخوردی میری سروقت غذا اگه اشپزی بلد باشی و دوست داشته باشی یه وقتی باید برای اون بزاری و اگه تنبلی کنی میری سریع بیرون یه چیزی میخوری و بر می گردی البته اگه برگردی. اگر برگردی که با کمی سرچ و مطالعه سزیع خسته میشی و میری استراحت میکنی و اگر هم بیرون باشی برای خواب برمیگردی ودر هر دو حالت روز به سرعت تموم میشه و اینطوری میشه که ادم فکر میکنه روزا اینجا سریع میگذرند با اینکه دلتنگ هستی و اخر روز عذاب وجدان هم اضافه میشه.... 

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 19:47  توسط  turkkiz  | 

من الان ۴ روز هست که رسیدم  مالزی در روزهای اینده بیشتر در مورد این کشور  متفاوت خواهم نوشت  ِ چون الان دارم با کیبورد انگلیسی تایپ می کنم به سختی !

پی نوشت: اسم وبلاگ رو عوض می کنم با اجازه

|+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 10:27  توسط  turkkiz  | 

اتاقم به قدری ریخته به هم که  به زور از دراتاق تا میز کامپیوتر یه  راه باز کردم برای رفت و امد و دارم وسایلم رو جمع و جور می کنم تصمیم گرفته ام چیز زیادی با خودم نبرم ولی باز هم هر قدر فاکتور میگیرم باز هم زیاد میشه خلاصه مصیبتی شده ، از اونور هم خواهر برادرام ميان و همش ابراز دلتنگي و غصه مي كنند به زور تونستم خودمو نگهدارم مامان بابا هم كه با اينكه خيلي نگران و دلتنگن ولي پيش من بروز نميدن -به خاطر من- خوب من هم به خاطر اونها خودمو محكم و قوي نشون ميدم ، ولي رفتار بچه ها خيلي متفاوته خواهرزاده هام خيلي به من وابسته اند و از وقتي فهميدن من ميرم حتي دوست ندارن براي لحظه اي ار من دور بشن از چندتا از دوستام هم باسد خداحافظي كنم و  ......

از خدا ميخوام كه تو اين راه كمكم كند، فكر كنم اين اخرين مطلب از ايران باشه اگر تونستم باز هم خواهم نوشت

|+| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 1:28  توسط  turkkiz  | 

این روزا عجیب احساس تجربه مرگ می کنم ، مردن مصادف است با دل كندن از همه چيز و همه كس ، براي من هم وضعيت الان اينطور شده ،فكر كنم يك هفته بيشتر ديگه ايران نيستم بليطم براي هفته ي ديگست و من فقط يك هفته وقت دارم تا از بودن با كسايي و چيزايي كه دوستشون دارم لذت ببرم و بعدش بايد دل بكنم و برم ، رفتني كه اصلا معلوم نيست برگشتني وجود داره  براش يا نه، بعد برم تنها تو مملكتي كه  هيچ تعلقي بهش ندارم زندگي كنم تنهاي تنها كه ادماش با در و ديوار و جك و جونوراش هيچ فرقي برات ندارن چون همش برات غريبه اند ، البته به نظرم  مردن بهتره چون حداقل ميدوني روحت اون دنيا تنها نيست و روح عزيزانت كه قبل ازتو رفته اند اونجامنتظرتاند، الان من يه همچو حسي دارم مي گم اخه خدايا چرا بايد به خاطر دكترا و تحقيق اواره ي اين مملكت و اون مملكت بشيم در حالي كه تو مملكت خودمون هست ولي افسوس كه از ما دريغ مي كنند...

نمی دونم شاید این حسها طبیعیه یا مربوط میشه به دلتنگیهای قبل از سفر ولی هر چی که هستن به سختی باهاشون کنار میام. 

|+| نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 16:55  توسط  turkkiz  | 

از خدا جز خدا نبايد خواست

روز قسمت بود.خدا هستی را قسمت ميکرد.
خدا گفت: چيزی از من بخواهيد هر چه باشد،شما را خواهم داد .سهمتان را از هستی طلب کنيد زيرا خدا بخشنده است.
و هر که آمد چيزی خواست.
يکی بالی برای پريدن و ديگری پايی برای دويدن.يکی جثه ای بزرگ خواست و آن يکی چشمانی تيز.يکی دريا را انتخاب کرد و يکی آسمان را.
در اين ميان کرمی کوچک جلو آمد وبه خدا گفت:خدايا من چيز زيادی از اين هستی نمی خواهم.نه چشمانی تيز ونه جثه ای بزرگ نه بال و نه پايی ونه آسمان ونه دريا .....تنها کمی از خودت.
تنها کمی از خودت به من بده و خدا کمی نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد.
خدا گفت: آن که نوری با خود دارد بزرگ است.حتی اگر به قدر ذره ای باشد.
تو حالا همان خورشيدی که گاهی زير برگ کوچکی پنهان می شوی و رو به ديگران گفت: کاش می دانستيد که اين کرم کوچک بهترين را خواست
.

      
|+| نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 13:48  توسط  turkkiz  | 

واقعا كه ....
ادم هر چی می خواد هیچی نگه نمیشه  آخه یعنی چی تا یه وبلاگی میاد حرف درست و حسابی بزنه زود فیلترش می کنن ، اين يكي خيلي حيف شد!!!
|+| نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 20:53  توسط  turkkiz  | 

يه روز خوب
خوشحالم .....

خوشحالم ...... و باز هم خوشحالم .....

آخرش انتظار به سر رسيد و نامه اي كه منتظرش بودم رسيد..

امروز روز خوبي بود، ممنونم خدا جون ، بالاخره رفتني شدم ...

... دلم برايه تحقيق و سرچ و بوي آزمايشگاه يك ذرررررررره شده....

البته دوري از اينجا با همه ي كسانش كه تك تك به جانم بسته هستند  برام خيلي خيلي سخته ولي خب چاره اي نيست بايد تلخيه اين دوري رو با شيرينيه آموختن جبران كنم....

 

|+| نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 19:18  توسط  turkkiz  | 

خانواده
تا رسيدم خونه تلفنم زنگ زد ـ بله بفرماييد.. ـ سر كار خانم ....      ـ بله      ـ خانم .... شنبه ساعت سه و نيم جلسه تعيين هيات مديران هست          ـ ببخششيد جلسه كجاتشكيل ميشه؟                  ـ دادگستري كل استان ، حتما تشريف بياريد پروانه كارشناسيتون همراهتون باشه .

حوصلشو نداشتم تصميم گرفتم نرم با خودم گفتم وكالت ميدم به يكي از همكاران ، شنبه كه شد با اينكه حوصله ي اتوبوسا و مسافرها رو نداشتم نظرم عوض شد كه برم، ساعت دوازده رفتم ترمينال براي دوازده و نيم بليط تموم شده بود  گفتم اقا من بايد الان برم ـ متصدي گفت اگه ميخواي الان بري  اون اتوبوس بليطي نيست ميتوني بري سوار شي  ،برگشتم ديدم واي  يه اتوبوسه دربو داغون،   ـ پس ديگه بليط نمي خواد ؟         ـ نه خير اگه يه نفر خانوم هستيد بريد بشينيد پيشه خانومه ... ،    با تعجب نگاهش كردم و گفتم من چطور بايد ايشونو بشناسم؟ حالا اون منو  با تعجب نگاه ميكرد  گفت بريد رديف شش . تا نشستم خودمو زدم به خواب چون اصلا حوصله ي صحبت نداشتم (به خاطر كار و درس زياد با اتوبوس سفر كرده ام و  بالطبع همسفرهاي زيادي داشته ام با سرنوشتهاي جالب و اكثرا تلخ) راستش از تيپ خانومه زياد خوشم نيومده بود ولي هر طور بود بعد از مدتي موفق شد سر صحبت رو باز كنه ، هي از من سوال ميكرد و هي از خودش مي گفت و باز هم يه سرنوشت بيخود...، گفت كه دو ماهه بارداره داره ميره دكتر وقت بگيره بچه رو بندازه، گفتم چرا ؟ اول مِن مِن ميكردو دلايل بيخود مياورد بعد گفت شوهرم نمي خوادميگه يكي كه داريم كافيه ، حالا من كنجكاوي ميكردم شوهرت چه كارست؟ تو اداره كار ميكنه، كدوم اداره؟ تو اداره ديگه ـ خُب كدوم اداره ؟ ـ تو اداره بغل پارك گلستان و نگفت كجا منم اصرار نكردم ، ولي ول كن نبود اخرش گفت كه سرنوشتش از اول خوب نبوده پانزده ساله كه بوده ازدواج ميكنه و بعد يه مدت كوتاه طلاق ميگيره باز ازدواجه دوم ميكنه صاحب يه پسر ميشه ولي بعد از چند سال شوهره معتاد ميشه ميره زندان اين بار هم طلاق ميگيره وباره سوم هم براي شوهر فعليش صيغست، مي پرسم چرا ازدواجه موقت ؟ ميگه كه خب خودش زن و بچه داره ميگم چند ساله؟ ميگه چهار ساله ميگم زنش خبر داره ؟ ميگه نه ، با تعجب ميگم تو اين چهار سال زنش نفهميده ؟ ميگه نه اين خيلي زرنگه نميزاره كه متوجه بشه البته تازگيها شك كرده ولي خب چه كار ميتونه بكنه ؟ شوهرم ميگه خب فوقش اگه زياد اذيت كنه طلاقش ميدم به من هم ميگه اگه بچه رو نگه داري تو رو هم طلاق ميدم، ادامه ميده شوهرم مرد بدي نيست خرجيه من و پسرم رو ميده  گفته برام يه خونه خريده ، اما ... خوش گذرانه هر روز با يه نفره و اونا رو بعد چند روز ول ميكنه ميره سراغ يكي ديگه درامدش خوبه چون مقامش تو اداره بالاست شوهرم ميگه بعد از بازنشستگي موضوع تو رو به زنم ميگم چون اون خيلي بده و زندگي رو برام سخت كرده البته خودش دو تا بچه داره پسر بزرگش دانشجويه.... ديگه حالم داشت بد ميشد همش حرف ميزد بدون هيچ خجالتي و دايم از من مي خواست راهنماييش كنم و آخرش هم گير داده بود كه شمارتو بده مي خوام بعضي وقتها باهات مشورت كنم و همينكه برم به شوهرم پُز بدم كه من يه دوست تحصيلكرده دارم ول كن هم نبود گفتم من يكي دو ماه ديگه از ايران ميرم پس شمارمو واگذار خواهم كرد ديگه بدتر گير داده بود به هر بدبختي بود از دستش در رفتم ، وسطاي صحبت از اين و اون هم ميگفت كه بعضياشونو من ميشناختم و تعجب مي كردم كه ايا اونا يه همچو ادمايي هشتند، خلاصه اون يه كم زودتر پياده شد و من نفس راحت كشيدم و حالا مي فهميدم كه چرا متصدي بليط اونو ميشناخت ولي من نه !!. خودمو به موقع به جلسه رسوندم ، و لي با يك ساعت تاخبر شروع شد با يه مقدمه كوتاه رفتند سر وقت انتخابات ، به قدري انتخابات صوري بود كه لجم در اومد بلند شدم واز جلسه اومدم بيرون و دوباره بليط گرفتم و برگشتم خونه و يك روزم اينطوري  بيخود تلف شد!شب به نتايج اخلاقي كه از اين سفر گرفته بودم فكر مي كردم:    ۱ـ اولين تصميم براي انجام يك كار بهترين تصميم است.     ۲ـ از اين به بعد يا با خودم همسفر داشته باشم يا بايد پول دو تا صندلي را بدهم تا همسفر ناخواسته نداشته باشم .   ۳ـ وقتي تظاهر به خواب كردم ديگر بيدار نشوم .    ۴ـ مردها وقتي امكانات بيشتري(البته بيشتر از ظرفيتشان) دارند ميروند دنبال هوسبازي .   ۵ـ زنها مي روند دنبال هوسبازي تا امكانات بيشتري داشته باشند.   ۶ ـوقاحت و زشتيه بعضي اعمال از بين رفتهاست   ۷ـوقتي با يه ادم نادرست همصحبت ميشوي مي تواني ار پشت پرده كساني كه تظاهر به خوبي مي كنند با خبر شوي .    ۸ ـ فساد و فحشا و فروپاشيه خانواده هر روز در  دنيا  بيشتر ميشود و در كشور ما به صورت تصاعدي بيشتر ميشود.

ولي واقعا نميشه فكري به حال وضعيت نابسامان خانواده در كشورمون كرد؟      

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 0:41  توسط  turkkiz  | 

ثروتمند یا فقیر؟
ایران کشور ثروتمندی است چون نفت زیادی دارد،صنایع دستيه خوبي دارد، پسته و زعفران دارد،  فرش دارد،چهار فصل را با هم دارد،انرژي هسته اي دارد ،هان از همه مهمتر ماهواره اميد دارد،ديگه چي دارد؟مردمش هوش زيادي دارند،خليج (فارس) دارد،... آينده ي درخشاني دارد،گذشته ي افتخار اميزي دارد ..

ـ تا اينجا كه خيلي خوب بود ـ گذشته يغني چي؟

ـ خب گذشته يعني زماني كه گذشته همراه با اتفاقاتي كه در ان زمانها افتاده .

ـ خب چه اتفاقاتي افتاده؟

ـمن چه مي دونم؟

ـپس كي ميدونه؟

ـ هان چي؟ كي ميدونه؟ كي ميدونه ؟كي ميدونه؟؟؟؟ تاريخدانا ديگه خب كه بهشون ميگن مورخ 

ـ مورخخخ؟؟ اونا كجان؟

ـ اونا جايي نيستن؟اونا  راستي كجان؟

هان فهميدم ما فقط يه چيزي كم داريم ما مورخ كم داريم........

با خودم ميگم خوب شد مامان باباي اين خسرو خان با هم ازدواج كردند تا ما اينقدره هم بي مورخ نمانيم وگرنه از كجا مي فهميديم كه شصت هفتاد سال قبل چه خبر بوده  و يا موقع جنگ جهانيه دوم تو كشورمون چه اتفاقي افتاده ،تو كشور ثروتمندما فيلمسازا كه مي خوان سريالهاي پر هزينه ي تاريخي بسازند هيچ نگراني ندارند چون ميدونن كه خسرو خان هست كه بهشون بگه كه تو تاريخ مد نظر اونا چه اتفاقي افتاده و اون قشنگ بهشون ميگه كه كي كجا چي كار كرده وشايد هم سر صحنه ميره و به بازيگرا ميگه چطور طبيعيه طبيعي بازي كنند،البته اون قسمتهايي از تاريخو كه به درد مي خوره و خودش دوست داره ميگه تا بازي كنن بقيشو ولش ...و اين فيلمسازا ديگه سراغ هيچي و هيچكي نميرن چون اين خسرو  خان به اندازه ي صد تاريخدان مورخه و به اندازه ي ده تا مورخ جا اشغال ميكنه ، چقدر عاليه كه خسرو خان هست (البته ايشونو با خرزو خان برره اشتباه نگيرم) و ما تو دهه ي فجر متونيم سريالهاي مربوط به انواع اقسام عمارت رو ببينيم و از تاريخمون با خبر بشيم اونم از نوعه سوپرش...

پ.ن:من خيلي ناراحتم ، سالهاي اينده كه زمان ما تاريخي شده و ديگه خسرو خاني هم وجود نداره، اين فيلمسازا چطوري ميخوان فيلم بسازن!!!!!      

|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 1:18  توسط  turkkiz  |