بالاخره تونستم یه سری به اینجا بزنم اینجا روز و شباش مثل تابستونای ایرانه با اینکه روزها بلند هستند ولی زود تموم میشن مخصوصا اگه سرت شلوغ باشه و کلی کار رو سرت ریخته باشه دیگه بدتر میشه چون می خوای شروع کنی کارات رو انجام بدی حس میکنی که چون دور از وطن هستی اصولا باید دلت تنگ باشه بنابرین میگی که خب حالا یه کم برم بگردم ویا بزار یه چرخی تو اینترنت بزنم شروع میکنی بعد می بینی که چند ساعت گذشت با خودت میگی بسه دیگه برم سر درسم بعد یادت میافته که سریالایی که می خواستی ببینی باید دانلود کنی و بعد میشینی اونارو می بینی بعد میگی که ای وای عصر شده و تو هیچ چی نخوردی میری سروقت غذا اگه اشپزی بلد باشی و دوست داشته باشی یه وقتی باید برای اون بزاری و اگه تنبلی کنی میری سریع بیرون یه چیزی میخوری و بر می گردی البته اگه برگردی. اگر برگردی که با کمی سرچ و مطالعه سزیع خسته میشی و میری استراحت میکنی و اگر هم بیرون باشی برای خواب برمیگردی ودر هر دو حالت روز به سرعت تموم میشه و اینطوری میشه که ادم فکر میکنه روزا اینجا سریع میگذرند با اینکه دلتنگ هستی و اخر روز عذاب وجدان هم اضافه میشه....
پی نوشت: اسم وبلاگ رو عوض می کنم با اجازه ![]()
از خدا ميخوام كه تو اين راه كمكم كند، فكر كنم اين اخرين مطلب از ايران باشه اگر تونستم باز هم خواهم نوشت
نمی دونم شاید این حسها طبیعیه یا مربوط میشه به دلتنگیهای قبل از سفر ولی هر چی که هستن به سختی باهاشون کنار میام.
روز قسمت بود.خدا هستی را قسمت ميکرد.
خدا گفت: چيزی از من بخواهيد هر چه باشد،شما را خواهم داد .سهمتان را از هستی طلب کنيد زيرا خدا بخشنده است.
و هر که آمد چيزی خواست.
يکی بالی برای پريدن و ديگری پايی برای دويدن.يکی جثه ای بزرگ خواست و آن يکی چشمانی تيز.يکی دريا را انتخاب کرد و يکی آسمان را.
در اين ميان کرمی کوچک جلو آمد وبه خدا گفت:خدايا من چيز زيادی از اين هستی نمی خواهم.نه چشمانی تيز ونه جثه ای بزرگ نه بال و نه پايی ونه آسمان ونه دريا .....تنها کمی از خودت.
تنها کمی از خودت به من بده و خدا کمی نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد.
خدا گفت: آن که نوری با خود دارد بزرگ است.حتی اگر به قدر ذره ای باشد.
تو حالا همان خورشيدی که گاهی زير برگ کوچکی پنهان می شوی و رو به ديگران گفت: کاش می دانستيد که اين کرم کوچک بهترين را خواست.
خوشحالم ...... و باز هم خوشحالم .....
آخرش انتظار به سر رسيد و نامه اي كه منتظرش بودم رسيد..
امروز روز خوبي بود، ممنونم خدا جون ، بالاخره رفتني شدم ...
... دلم برايه تحقيق و سرچ و بوي آزمايشگاه يك ذرررررررره شده....
البته دوري از اينجا با همه ي كسانش كه تك تك به جانم بسته هستند برام خيلي خيلي سخته ولي خب چاره اي نيست بايد تلخيه اين دوري رو با شيرينيه آموختن جبران كنم....
حوصلشو نداشتم تصميم گرفتم نرم با خودم گفتم وكالت ميدم به يكي از همكاران ، شنبه كه شد با اينكه حوصله ي اتوبوسا و مسافرها رو نداشتم نظرم عوض شد كه برم، ساعت دوازده رفتم ترمينال براي دوازده و نيم بليط تموم شده بود گفتم اقا من بايد الان برم ـ متصدي گفت اگه ميخواي الان بري اون اتوبوس بليطي نيست ميتوني بري سوار شي ،برگشتم ديدم واي يه اتوبوسه دربو داغون، ـ پس ديگه بليط نمي خواد ؟ ـ نه خير اگه يه نفر خانوم هستيد بريد بشينيد پيشه خانومه ... ، با تعجب
نگاهش كردم و گفتم من چطور بايد ايشونو بشناسم؟ حالا اون منو با تعجب نگاه ميكرد
گفت بريد رديف شش . تا نشستم خودمو زدم به خواب چون اصلا حوصله ي صحبت نداشتم (به خاطر كار و درس زياد با اتوبوس سفر كرده ام و بالطبع همسفرهاي زيادي داشته ام با سرنوشتهاي جالب و اكثرا تلخ) راستش از تيپ خانومه زياد خوشم نيومده بود ولي هر طور بود بعد از مدتي موفق شد سر صحبت رو باز كنه ، هي از من سوال ميكرد و هي از خودش مي گفت و باز هم يه سرنوشت بيخود...، گفت كه دو ماهه بارداره داره ميره دكتر وقت بگيره بچه رو بندازه، گفتم چرا ؟ اول مِن مِن ميكردو دلايل بيخود مياورد بعد گفت شوهرم نمي خوادميگه يكي كه داريم كافيه ، حالا من كنجكاوي ميكردم شوهرت چه كارست؟ تو اداره كار ميكنه، كدوم اداره؟ تو اداره ديگه ـ خُب كدوم اداره ؟ ـ تو اداره بغل پارك گلستان و نگفت كجا منم اصرار نكردم ، ولي ول كن نبود اخرش گفت كه سرنوشتش از اول خوب نبوده پانزده ساله كه بوده ازدواج ميكنه و بعد يه مدت كوتاه طلاق ميگيره باز ازدواجه دوم ميكنه صاحب يه پسر ميشه ولي بعد از چند سال شوهره معتاد ميشه ميره زندان اين بار هم طلاق ميگيره وباره سوم هم براي شوهر فعليش صيغست، مي پرسم چرا ازدواجه موقت ؟ ميگه كه خب خودش زن و بچه داره ميگم چند ساله؟ ميگه چهار ساله ميگم زنش خبر داره ؟ ميگه نه ، با تعجب ميگم تو اين چهار سال زنش نفهميده ؟ ميگه نه اين خيلي زرنگه نميزاره كه متوجه بشه البته تازگيها شك كرده ولي خب چه كار ميتونه بكنه ؟
شوهرم ميگه خب فوقش اگه زياد اذيت كنه طلاقش ميدم به من هم ميگه اگه بچه رو نگه داري تو رو هم طلاق ميدم، ادامه ميده شوهرم مرد بدي نيست خرجيه من و پسرم رو ميده گفته برام يه خونه خريده
، اما ... خوش گذرانه هر روز با يه نفره و اونا رو بعد چند روز ول ميكنه ميره سراغ يكي ديگه درامدش خوبه چون مقامش تو اداره بالاست شوهرم ميگه بعد از بازنشستگي موضوع تو رو به زنم ميگم چون اون خيلي بده و زندگي رو برام سخت كرده البته خودش دو تا بچه داره پسر بزرگش دانشجويه.... ديگه حالم داشت بد ميشد همش حرف ميزد بدون هيچ خجالتي و دايم از من مي خواست راهنماييش كنم و آخرش هم گير داده بود كه شمارتو بده مي خوام بعضي وقتها باهات مشورت كنم و همينكه برم به شوهرم پُز بدم كه من يه دوست تحصيلكرده دارم ول كن هم نبود گفتم من يكي دو ماه ديگه از ايران ميرم پس شمارمو واگذار خواهم كرد ديگه بدتر گير داده بود به هر بدبختي بود از دستش در رفتم ، وسطاي صحبت از اين و اون هم ميگفت كه بعضياشونو من ميشناختم و تعجب مي كردم كه ايا اونا يه همچو ادمايي هشتند، خلاصه اون يه كم زودتر پياده شد و من نفس راحت كشيدم و حالا مي فهميدم كه چرا متصدي بليط اونو ميشناخت ولي من نه !!. خودمو به موقع به جلسه رسوندم ، و لي با يك ساعت تاخبر شروع شد با يه مقدمه كوتاه رفتند سر وقت انتخابات ، به قدري انتخابات صوري بود كه لجم در اومد بلند شدم واز جلسه اومدم بيرون و دوباره بليط گرفتم و برگشتم خونه و يك روزم اينطوري بيخود تلف شد!شب به نتايج اخلاقي كه از اين سفر گرفته بودم فكر مي كردم: ۱ـ اولين تصميم براي انجام يك كار بهترين تصميم است. ۲ـ از اين به بعد يا با خودم همسفر داشته باشم يا بايد پول دو تا صندلي را بدهم تا همسفر ناخواسته نداشته باشم . ۳ـ وقتي تظاهر به خواب كردم ديگر بيدار نشوم . ۴ـ مردها وقتي امكانات بيشتري(البته بيشتر از ظرفيتشان) دارند ميروند دنبال هوسبازي . ۵ـ زنها مي روند دنبال هوسبازي تا امكانات بيشتري داشته باشند. ۶ ـوقاحت و زشتيه بعضي اعمال از بين رفتهاست ۷ـوقتي با يه ادم نادرست همصحبت ميشوي مي تواني ار پشت پرده كساني كه تظاهر به خوبي مي كنند با خبر شوي . ۸ ـ فساد و فحشا و فروپاشيه خانواده هر روز در دنيا بيشتر ميشود و در كشور ما به صورت تصاعدي بيشتر ميشود.
ولي واقعا نميشه فكري به حال وضعيت نابسامان خانواده در كشورمون كرد؟
ـ تا اينجا كه خيلي خوب بود ـ گذشته يغني چي؟
ـ خب گذشته يعني زماني كه گذشته همراه با اتفاقاتي كه در ان زمانها افتاده .
ـ خب چه اتفاقاتي افتاده؟
ـمن چه مي دونم؟
ـپس كي ميدونه
؟
ـ هان چي؟ كي ميدونه؟ كي ميدونه ؟كي ميدونه؟؟؟؟ تاريخدانا ديگه خب كه بهشون ميگن مورخ
ـ مورخخخ؟؟ اونا كجان
؟
ـ اونا جايي نيستن؟اونا راستي كجان؟![]()
هان فهميدم ما فقط يه چيزي كم داريم ما مورخ كم داريم........
با خودم ميگم خوب شد مامان باباي اين خسرو خان با هم ازدواج كردند تا ما اينقدره هم بي مورخ نمانيم وگرنه از كجا مي فهميديم كه شصت هفتاد سال قبل چه خبر بوده و يا موقع جنگ جهانيه دوم تو كشورمون چه اتفاقي افتاده ،تو كشور ثروتمندما فيلمسازا كه مي خوان سريالهاي پر هزينه ي تاريخي بسازند هيچ نگراني ندارند چون ميدونن كه خسرو خان هست كه بهشون بگه كه تو تاريخ مد نظر اونا چه اتفاقي افتاده و اون قشنگ بهشون ميگه كه كي كجا چي كار كرده وشايد هم سر صحنه ميره و به بازيگرا ميگه چطور طبيعيه طبيعي بازي كنند،البته اون قسمتهايي از تاريخو كه به درد مي خوره و خودش دوست داره ميگه تا بازي كنن بقيشو ولش ...و اين فيلمسازا ديگه سراغ هيچي و هيچكي نميرن چون اين خسرو خان به اندازه ي صد تاريخدان مورخه و به اندازه ي ده تا مورخ جا اشغال ميكنه ، چقدر عاليه كه خسرو خان هست (البته ايشونو با خرزو خان برره اشتباه نگيرم) و ما تو دهه ي فجر متونيم سريالهاي مربوط به انواع اقسام عمارت رو ببينيم و از تاريخمون با خبر بشيم اونم از نوعه سوپرش...
پ.ن:من خيلي ناراحتم ، سالهاي اينده كه زمان ما تاريخي شده و ديگه خسرو خاني هم وجود نداره، اين فيلمسازا چطوري ميخوان فيلم بسازن!!!!!